
(( عشق وجودت را تهی می سازد ...
تهی از رشک
تهی از قدرت طلبی
تهی از خشم
تهی از رقابت جویی
تهی از خودستایی و تمامی زباله های پیرامون آن .
در عین حال عشق وجودت را سرشار از آن چیزی می کند
که اکنون برای تو ناشناخته است .
وجودی مملو از رایحه . پر از نور و لبریز از نشاط((

(( عشق به معناي آن است كه
تو ديگري را در ذات خود هدف بداني .
ديگري ، هرگز وسيله نيست .
وسيله پنداشتن ديگري ،
غيراخلاقي ترين عمل دنياست .
اين رهيافت ،
در واقع ، بنياد هرچه عمل بد است كه
در دنيا وجود دارد .
اگر ديگري و ديگران را
به مثابه ي وسيله فرض مي كني ،
پس بدان كه فساد تا مغز استخوانت نفوذ كرده است .
اما اگر ديگري را في نفسه هدف آفرينش مي داني
و برايش احترام قائلي ،
پس بدان كه بر طريق صواب هستي .
البته ديگران
در مقابل شيوه ي برخورد ابزارانگارانه ي تو
نسبت به خودشان
ساكت نخواهند نشست .
آنها روزي طالب سهم خويش
وجاي خويش خواهند شد .
تو دوست داري ديگري زنداني تو باشد .
تو او را به زنجير مي كشي ، گرچه زنجيري از طلا .
اما چه اطميناني به فردا هست ؟
ممكن است محبوب تو ، فردا تركت كند .
انسان نمي داند در لحظه ي آينده چه پيش خواهد آمد ((