دست بر شاخه عشق
روی در پنجره داشت
نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست
بوی گل را می دید
وبه تعبیر خدا برمی خواست
شانه از بالش آرامش تن بر می داشت
و به صحرا می رفت
سر هر کوچه درختی می کاشت
وبه باران می گفت:تو هوادار درختی باش
که سر کوچه ی تنهایی
دست سبز خود را به کبوتر بخشید
دستهایش سبدی بود پر از میوه عشق
و نگاه تر او
مثل یک چشمه به اعماق علف ها می رفت
لحظه هایی بسیار
خیره می شد به دو گنجشک
که در باغ خدا می خواندند
ابر در دهکده چشمانش می بارید
هیچ دریایی از منظر او دور نبود
عاقبت مثل گریزی به نهایت پیوست
(سلمان هراتی)